خدایا یعنی من انقدر...
سلام عشق مامان
دیشب قرار بود با کالسکه ات بریم بیرون اما بابایی کالسکه رو گذاشته بود تو پارکینگ.وقتی میرفت سر کار گفت اینم کلید پارکینگ خیلی حواست بهش باشه که گمش نکنی اخه همین یه دونه هست منم گفتم خیالت راحت.
شب که شما بیدار شدین رفتی رو openآشپزخونه و میخواستی کلید رو برداری منم ازت گرفتم تا گمش نکنی.وقتی میخواستم برم کالسکه رو بیارم تا بریم بیرون دیدم کلید سر جاش نیست
.واااااااااااای
تموم خونه رو زیر و رو کردم اصلا هیچی یادم نمیومد که کلید رو کجا گذاشم دیگه داشتم کلافه میشدم بدنم خیس عرق بود خیلی ناراحت بودم.نمیدونم شما اونو یه جایی انداخته بودی یا خودم اونو یه جایی گذاشته بودم.وقتی دنبال کلید میگشتم مدام حرف های بابایی تو ذهنم میومد که میگفت مواظب باش تا گمش نکنی
از خوش شانسی من برق کوچمون قطع بود و کوچه هم تاریک برا همین بابایی خودش اومد دنبالمون برا همین متوجه نشد ولی آخر شب مجبور شدم بهش بگم.خیلی ناراحت شد ودعوام کرد.
بابایی خودش دوباره شروع کرد به گشتن خونه.من بهش گفتم که فایده ای نداره
اما چند دقیه بعد کلید رو تو اتاق خواب پیدا شد اونم به وسیله بابا
بعد از این ماجرا خیلی ناراحت بودم .
.با خودم میگم شاید اینا از علایم الزایمر باشه
کلا از وقتی زایمان کردم فراموشی هام خیلی زیاد شدن
دوست دارم


خدایا یعنی من انقدر... 
مامان فاطمه سادات