این چند روزی که گذشت
سلام گلم
بازم قطعی اینترنت باعث شد که یه کم دیر بهت سر بزنم.
امروز که دارم برات میرسم تقریبا داریم به نیمه ماه رمضون نزدیک میشیم.امسال من روزه نمیگیرم و از این بابت خیلی ناراحتم آخه چندتا از مامانا رو میشناسم که کوچولوشون هم سن تو هستش اما روزه میگیرن .تصمیم گرفتم از هفته آینده منم یه در میون روزه بگیرم اما بابایی نمیذاره![]()
شما هم با ماه رمضون خوبی .چند وقتیه وقتی بهت میوه میدم میخوای اونو بدی به بابایی تا بخوره.اما بابایی روزه هستش و نمیتونه این کار رو بکنه.تازگیا چند تا کلمه یاد گرفتی مثل:
آب،در،شیر،عمو،و...اینجوری میگی{آ،د،عم،}قربون اون حرف زدنت![]()
یه کار بانمکی که میکنی اینه که وقتی میخوای بری بیرون خودت بابای میکنی.مثلا میری جلو در وای میسی و دست تکون میدی این یعنی اینکه میخوام برم بیرون
یه خبر دیگه اینکه نینی عمو سید علی به دنیا اومد ان شالله که قدمش برا همه خیر و برکت به همراه داشته باشه.امشب هم به همین مناسبت خونشون افطار دعوتیم شما هم عاشق جاهایی هستی که بچها هستن و باهم بازی میکنن پس فک کنم امشب بهت خوش بگذره
15تیر ،یعنی چند روزه دیگه وقت مراقبت وزن و قد داری امیدوارم که دیگه ایندفعه تپل شده باشی و مامانی رو خوشحال کنی
فرشته من دوست دارم


این چند روزی که گذشت
مامان فاطمه سادات