دوباره دندون مامانی
سلام مخمل مامانی.امروز ساعت 5/10نوبت دندونپزشکی داشتم.منم تو رو آماده کردم و گذاشتمت پیش زندایی آخه مادر جون و پدر جون رفتن گنبد کاووس خونه خاله .آخه دارن خونشون رو عوض میکنن.
ساعت تقریبا11بود،زندایی زنگ زد که داری گریه میکنی.میگفت حسابی بغض کردی .منم یه زنگ به بابایی زدم.بعد از این بابایی تعریف میکرد وقتی نزدیک خونه شده صدای گریه ات تا بیرون میومده.وقتی هم بغلت کرده آروم گرفتی اما هنوز اون بغض رو داشتی .بعدش هم بهت فرنی داده و شماهم خوابیدی و بابایی باز اومده بیرون.
وقتی من کارم تموم شد زنگ زدم زندایی گفت که نیم ساعت بیشتر نخوابیدی و بیدار شدی. الآن هم آرومی.
عشق مامان تو این مدتی که دندون پزشکی بودم دلم برات تنگ شده بود.اصلا طاقت دوریت رو ندارم.وقتی فکر میکردم داری گریه میکنی دلم میخواست پرواز کنم بیام پیشت و تو بغلم بیگیرمت و فشارت بدم
خیلی وقتا فکر میکنم زبونم لال اگه من بمیرم و پیشت نباشم چی میشه؟میخوای چیکار کنی.
اما یادم میاد که وقتی خدا میگه من از مادر به بنده ام مهربونترم خیالم راحت میشه.خدا کنه که همیشه در کنار هم زندگی خوبی داشته باشیم و هیچ بچه ای بی پدر و مادر بزرگ نشه "آمین"
از خدا میخوام هرچی صلاح و رضایتش در اونه برای تو مقدر کنه.



دوباره دندون مامانی 



مامان فاطمه سادات